بهروز قطبی
روزنامه نگار و طنزپرداز 

خاطره اول؛ سفر به شوروی سابق!
یک مدت کمی پیش از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و در زمان گورباچف، همراه آقای دکتر ولایتی وزیر وقت امور خارجه با ۲ هواپیمای جداگانه، یکی حامل مقامات و دیگری غیرمقامات و شامل خبرنگاران و عکاسان و فیلمبرداران و غیره، عازم مسکو شدیم تا در جمهوری‌های آن کشور، سفر به اصطلاح اکتشافی داشته باشیم!
مسؤول راهنمایی خبرنگاران ایرانی، ما را در هتل گذاشت و گفت خیلی زود بر می‌گردد و ما را به سفارت ایران در مسکو می‌برد. اما ساعت‌های متمادی گذشت و از او خبری نشد که نشد!
 یکی از خبرنگاران خوشفکر و مبتکر پیشنهاد داد حالا که کسی سراغ مان نیامده، بهتر است به ایستگاه مترو که نزدیک هتل است برویم و سوار قطار شویم و چند ایستگاه جلو برویم و گردشی کنیم و سپس به هتل بازگردیم. این پیشنهاد با اکثریت آرای حاضران تصویب شد. 
به این ترتیب وارد ایستگاه بسیار زیبای مترو شدیم و به سرعت از گیت‌ها گذشتیم که نمی‌دانم به چه علت ناگهان صدای سوت مانند بلندی در فضا پیچید و معدود مسافران شبانه مترو هم با تعجب و بعضاً با عصبانیت ما را نگاه کردند! 
یک... دو... ده ایستگاه را پشت سرگذاشتیم و همین که از ایستگاه خارج شدیم، ناگهان خود را در یک محوطه نسبتاً تاریک و پرتی دیدیم که زیر برف رفته بود و هیچ بنی بشری هم در آنجا دیده نمی‌شد. گویا یکی از مناطق حومه مسکو بود!
 آمدیم برگردیم که با بدرقه‌جانانه چند قلاده سگ قوی هیکل و خوش صدا روبه‌رو شدیم که با احترام تمام، ما را تا ایستگاه مترو بدرقه کردند و در نهایت، دست از پا درازتر به هتل برگشتیم. 
خاطرۀ دوم؛ گوگوش و تاجیک ها!
 در تاجیکستان به افتخار هیات ایرانی، ضیافت شامی برگزار کرده بودند که یکی از تاجیک‌های نازنین نزد من آمد و به زبان تاجیکی ـ فارسی پرسید: برادر جان، از خانم گوگوش چه خبر؟... اگر برگشتید ایران، سلام ما را به ایشان برسانید و بفرمایید که خیلی دوستش می‌داریم!
 با نهایت تاسف و تاثر، این خبر تلخ و ناگوار را به اطلاع ایشان و دوستان‌شان رساندم که متاسفانه خانم گوگوش فوت کرده و به رحمت خدا رفته است!  ناگهان ابروهایشان را در هم کشیدند و دوان دوان از من دور شدند.
 دقایقی بعد آقای دکتر ولایتی را دیدم که مشغول گفتگو با یکی از اعضای هیات ایرانی بود. وی گفت نمی‌دانم کدام خبرنگار شیر پاک خورده‌ای به این تاجیک‌ها گفته که گوگوش مرده است. حال آن که در حال حاضر سُرو مُرو گُنده در تهران زندگی می‌کند!
 اظهارات خلاف واقع آن خبرنگار باعث شده است تاجیک‌ها گروه گروه پیش من بیایند و این مصیبت مولمه را تسلیت بگویند!
خاطرۀ سوم؛ آن کارها در آنکارا!
همراه با مهندس موسوی، نخست وزیر وقت، سفری به ترکیه داشتیم. وقتی هواپیمای ما در فرودگاه نظامی «اینجرلیک» آنکارا بر زمین نشست و سوار مینی بوس شدیم تا به شهر برویم، یکی از خبرنگاران همین که چشمش به نظامیان شلوارک پوش دوچرخه سوار آمریکایی در پایگاه هوایی آنجا افتاد، به عنوان یک اقدام نمادین ضد امپریالیستی، با عرض معذرت، برای آنها «بیلاخ» فرستاد که با استقبال زائدالوصف نظامیان آمریکایی روبه‌رو شد!
دوست عزیز ما حیرت زده از من پرسید: چرا این حرکت بنده به آنها برنخورد که هیچ، خیلی هم خوشحال شدند و تشکر کردند؟ در پاسخ گفتم: این علامت از نظر ما عملی زشت است، اما از نظر آنها علامت پیروزی  است!

شما چه نظری دارید؟

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
0 / 400
captcha

پربازدیدترین

پربحث‌ترین

آخرین مطالب

بازرگانی